مادرم قرمهسبزی دوست دارد و هر وقت غمگین میشود درست میکند، تمام اعضای خانواده ما کلهشان بوی قرمهسبزی میدهد، حتی پدرم. مادرم قرمهسبزی دوست دارد و هر وقت غمگین میشود قرمهسبزی درست میکند. ما از قرمهسبزی متنفریم و هر روز قرمهسبزی میخوریم.


نوشته شده توسط مسعود ملایی در جمعه
1390/10/23 |
سواره ای دشنه به پهلو
که افسار اسبش را گم کرده
و یال های سرخ یابو را چنگ زده
مغلوبی که با حکم رکاب
هنوز سواره مانده است
از دور
چنان می نماید
که گویی فاتحی
میدان داری می کند.
*
کمی نزدیکتر
کمی نزدیکتر بیا
نگاه کن چه زخمی ام
نگاه کن چه خونی ام
نه از تیغ دشنه
که از صد دفتر تغزل
که همه را
به چشم تو به چشم تو به چشم...
موزون کرده ام.
6 دیماه 90
-------
با تلاش های ساموئل کابلی عزیز، اولین شماره ی «فرشته های کاغذی» منتشر شد. در این شماره داستانکی هم از من هست، به نام «آه». دانلود فرشته های کاغذی

-------
سگ های زنده یاب
بوی تو را نمی شناسند
خودم دنبالت می گردم
پیدا شو
من تو را
به گورهای دسته جمعی نمیدهم
/به مناسبت 5 دیماه و زلزله ی بم/
-------
هفته ی گذشته اسامی نامزدهای جایزه ی هوشنگ گلشیری هم معرفی شدند، با آرزوی موفقیت برای احمد غلامی (برای مجموعه فوق العاده ی "آدم ها") و حسین سناپور گرامی. لیست اسامی نامزدهای یازدهمین دوره ی جایزه هوشنگ گلشیری

-------
استخوان ها می پوسند
چشم ها می پوسند
لب ها می پوسند
دست ها می پوسند
اما
موها
تا موهای تو فقط
چند وجب خاک مانده است
تحمل کن
شهریور 89/ جاده ی کرمان - رفسنجان
-------
حرف های زیادی برای گفتن داشتم، اما حوصله اش را ندارم.
فعلاً...

نوشته شده توسط مسعود ملایی در چهارشنبه
1390/10/07 |
الان که مینویسم ساعت در آستانهی چهار صبح است. پیش از غروب آفتاب، کنار نارونهای سرکوچهتان دیدمت، دوباره.
عوض نشدی، شاید چون دور بودم متوجه نشدم چه تغییراتی کردهای. مثلا شاید کمی چاقتر شده باشی، همه بعد از ازدواج چاق میشوند. یا شاید دوباره کم خواب شدی و زیر چشمهات سیاه شده است. اما هنوز همان نگاه رقتانگیز را داشتی که به هر کس و بی کسی میاندازیاش، همان نگاهی که وقتی به من حوالهاش میدادی، سگی میشدم. همان نگاه مغرورانهی تواّم با بیتفاوتی. حتما می پرسی: تو که گفتی دور بودم و چاق و لاغر شدنت را تشخیص ندادم، چطور نگاهم را فهمیدی؟! . راستش نگاهت را ندیدم، همین که آدمها سریع ازت رو برمیگرداندند کافی بود تا بفهمم نگاهت همان نگاه است که من خوب میشناسم.
حالا کمی از چهار گذشته است و من هنوز مینویسم، با همان نوری که من میگفتم از چراغ سرِ میلهی پرچمِ مدرسهی جلوی خانه است و تو میگفتی نه، از تیر برق توی خیابان است. هنوز هم حسش را ندارم که بلند شوم و نگاه کنم. مثل همان موقع که هیچ کدام حسش را نداشتیم و فقط با هم بحث میکردیم. اصلاّ مقصر کسی است که این خانه را ساخته... میدانی که پنجرههای این خانه چقدر بالاست و تقریبا زیر سقف هستند.
ندیده میگویم چهار و نیم است. خوابم میآید اما دلیلی برای خوابیدن پیدا نمیکنم. اصلاّ فکر نکنی به خاطر تو بیدارم. چون این چند هفته کلاً کم خواب شدهام. حالا اینکه خوابم بیاید و نخوابم کم خوابی به حساب میآید یا نه را نمیدانم. به نظرم خواب رفتن ربطی به خستگی ندارد، دلیل اصلی...
خواب رفتم. الان ساعت بین نه و ده صبح است، خانمم کنارم نیست، به نظرت صبح که بیدار شده این نوشته را دیده؟
داشتم میگفتم، دلیل اصلی خواب رفتن آدمها آرامش اعصاب، چون اعصاب یکی از...

نوشته شده توسط مسعود ملایی در پنجشنبه
1390/09/24 |
صفحهی 294 سلسلهی سلجوقیان سقوط کرد و فصل چهارم تمام شد. کتاب را بستم و آباژور را خاموش کردم، در تاریکی اتاق انگشتهای دستم را دیدم که هرشب از سلسلهی موهای تو سقوط میکردند.

نوشته شده توسط مسعود ملایی در یکشنبه
1390/09/13 |
بوی آش رشته میآمد، همان بوی پیازداغ و سبزی در حال جوشیدن، بوی گلاب، به همراه هر کسی که از اتاق بیرون میآمد، بوی گلاب میآمد. بچهها دور حوض میدویدند و همهمه میکردند و همبازی درخت و دیوار و آب شده بودند. دخترها کاسه کاسه آش برای همسایهها میبردند، با چادرهای سفید، صورتهای خندان و نیمه پنهان، اگر خودش در را باز میکرد، خندانتر هم میشدند. تازهعروسها خودی نشان میدادند، پیرزنها همه را زیر نظر داشتند. کودکی سُر خورد و افتاد تو حوض، مادرش جیغ کشید، پیرزن عروسش را گم کرد. بچهها صورتشان را به سینهی مادرشان میفشردند. زنی وسط سفره میدوید و کشک و شیره و سکنجبینها را میریخت، قلیان افتاد و شکست، صدای آژیر و موشک، میان کوچه کاسهی آش از دست دختری افتاد...
1- فصل جدید طغیان با اضافه شدن خانم منیره حسینی (بخش شعر) و خانم طیبه تیمورینیا (بخش داستان)، شروع شد و آماده دریافت آثار شماست. برای ارسال آثار خود به سایت ادبی
طغیان به این صفحه مراجعه کنید:
ارسال آثار2- یکی از بهترین مجموعه داستانهایی که این اواخر خوانده ام،
مجموعه داستان کلاغ بود از دوست بزرگوارم خانم
فرشته نوبخت. حتما این کتاب را
تهیه کنید.
3- من "دشمن" کسی نیستم اما حق انتخاب "دوست" را به خودم میدهم.

نوشته شده توسط مسعود ملایی در چهارشنبه
1390/08/18 |
سالروز مرگ قیصر امینپور است، شاعر کودکی هایم، شاعر همیشگی هایم... یادش زنده.

من
سالهای سال مُردم
تا اینکه یک دم زندگی کنم
تو میتوانی
یک ذره
یک مثقال
مثل من بمیری؟
قیصر امینپور

نوشته شده توسط مسعود ملایی در یکشنبه
1390/08/08 |
در حوالیِ آبشار ویکتوریا نسیمی میگذرد که برگِ نیمه خشکی را بین ماندن و
رفتن، دو دل کرده است، یا شاید خرگوشی تارکِ هویجهای مزرعهی یک پیرمرد
بداخلاق را کرده است و فرود یک عقاب را میترسد، یا شاید گرگی به توله
هایش وعدهی یک بره را میدهد، یا شاید مبلی تهِ انباری سودایِ اتاق
آفتابگیر را دارد، در هر حال من اینجا اوج پرستو را با کمال در به دری آه
میکشم.

نوشته شده توسط مسعود ملایی در پنجشنبه
1390/08/05 |